انگار کم کم باور کرده ام که رفته ای
و انگشتانم لفظ تنهایی را
هر آن ترسیم می کند......
می دیدی....؟!
تا تو را به یادم راه ندهم
سیگارهای پی در پی را
در دل آب خاموش می کردم؟
دیگر سیگار هم نمی کشم !
یادت بیاور.....
سیب دو نیم شده ای را که گاز می زدیم
انگار کم کم باورم شده
فصل سیب را با خود برده ای از دلم ........
دیگر دلم برای تو تنگ نمی شود
دیگر نگاهم به در نیست که بیایی
دیگر به امید آمدنت
اشک ریزان به خواب نمی روم
انگار کم کم باور کرده ام
که قلبم گوری شده که تو را در آن به خاک سپرده اند.....
چه زود تو را از یاد بردم...........